
دختری بود نابینا که از خودش تنفر داشت نه فقط از خود ، بلکه از تمام دنیا تنفر داشت اما یکنفر را دوست داشت “ دلداده اش را “xa0 با او چنین گفته بود :] « اگر روزی قادر به دیدن باشم حتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم عروس تو و رویاهای تو خواهم شد » xa0 و چنین شد که آمد آن روزی که یک نفر پیدا شد که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد و دختر آسمان را دید و زمین را ، رودخانه ها و درختها را آدمیان و پرنده ها را و نفرت از روانش رخت بر بست دلداده به دیدنش آمد و یاد آورد وعده دیرینش شد : ...
ادامه مطلب
قبل از ازدواج پسر:بالاخره موقعش شد.خيلي انتظاركشيدم دختر:ميخواي از پيشت برم؟ پسر:حتي فكرشم نكن! دختر:دوسم داري؟ پسر:!البته!هرروزبيشترازديروز دختر:تاحالابهم خيانت كردي؟ پسر:نه!براچي ميپرسي؟ دختر:منوميبوسي؟ پسر:معلومه!هرموقع كه بتونم دختر:منو ميزني؟ پسر:!ديونه شدي؟من همچي ادمي ام؟ دختر:ميتونم بهت اعتماد كنم؟ پسر:بله دختر:عزيزم! پس از ازدواج كاري نداره!ازپايين به بالا بخون...
ادامه مطلب
...
ادامه مطلب
آغوش تو که باشد...خواب دیگر بهانه ای برای خستگی نیست...!و تپش های قلبت میشود لالایی کودکانه ام...کنارم بمان...میخواهم..صبح چشمانمدر نگاه تو...بیدار شود..!! xa0...
ادامه مطلب